تبليغاتX
تب تلخ


تب تلخ

به خاطر میسپارم ..

رویای پوچ من ...

   کابوس تلخ این روزها شد...

نوشته شده در چهارشنبه 8 مهر1388ساعت 10:36 توسط آویشن| |

روز اول سخت بود

نداشتنش

و حتی نخواستن او در رویــا

من با انــدوه کنار آمده ام

لمــسش می کنم

و تو از آن می ترسی

چقدر طعم ترسیدن مردها خوب است

انگشتانم را در این موهای درهم فرو می کنم

از آن بالا می روم

چونان که تو از قامت من بالا رفتی

تو فکر می کنی می توانم نردبانی باشم برای تــو

تا به آسمان برسی ؟

بگذار رک بگویم … آسمان دل من سخت کوتاه است

راحت به اوج می رسی

اما … پایین آمدن از آن ، سخت دشوار … می دانی چرا ؟

بالا که رفتی … نردبان را بر میدارم

اما اگر روزی ناچار به فرود شدی

آن را در پستوی خانه پنهان کرده ام

بـــــرو !

نوشته شده در شنبه 21 شهریور1388ساعت 11:4 توسط آویشن|

زمان طی می شد ...

همچنان می چکید ..

قطره...قطره...

آرام .. آرام ..

             گـــــــــــرم ..

غافل از آنکه سنگی برای نفوذ نبود...

گاه باید از شیشه ها گله کرد،اما چگونه ؟ ...

زمان طی می شود ..

همچنان می چکد ..

قطره .. قطره ..

آرام .. آرام ..

             ســــــــــــرد ..

افسوس ..!

نوشته شده در پنجشنبه 5 شهریور1388ساعت 0:37 توسط آویشن| |

دل من دیر زمانیست که می پندارد ... !!!
۱.دل مگه فکر هم داره؟!

۲.یادت بخیر که میگفتی:"اگه با دلت فکر نکنی فکرت دلت رو ..." !!!

۳.خیلی وقته دیگه با دلم فکر نمیکنم!!!

نوشته شده در شنبه 17 مرداد1388ساعت 0:2 توسط آویشن| |

باورت نمی شود ،دیروز در آسمان ها آنقدر خندیدم که نزدیک بود منفجر شوم!

این را عکس قاب گرفته شده ای می گفت که ۳ روز پیش شخص درون عکس ،جسمش مرده بود.

شاید باور نکنی چه قدر متفاوتم و اینکه همه چیز دنیا می تواند مال من باشد در زمینی زندگی می کنم که آسمانش مال من است!

این را کسی می گفت که ۴ روز بعد مرد.

باور می کنی صدای آشنایی را شنیدم که فراموشش کرده بودم و می گفت که هنوز دوستت دارم!

این را کسی می گفت که خدایش او را دوست داشت.

باور کنی با نه فرقی نمی کند اما آنقدر عاشقش بودم که حتی به خودش هم نگفتم. می دانی که عشق الان در زمین به اندازه یک پر مگس هم ارزش ندارد!

این را کسی می گفت که عشقش را مفت به سمتی پرتاب نکرد تا شاید یکی در معرض تیرش قرار گیرد.

نمی خواهم باور کنی اما نمی دانم احساس کردم که سرگرمی جالبیست با دروغ هایم دنیایی را ساختم و نابود کردم!

این را کسی می گفت که زبانش بر او فرمانروایی میکرد.

باور کردن یا نکردنت چندان مهم نیست!

این را منی می گفت که سخت در درونش غوغایی است...

پ.ن:بر دلم داغی ست که دیگران بدان گویند "خاطرات" !!

نوشته شده در پنجشنبه 25 تیر1388ساعت 23:38 توسط آویشن|

من او بُدم

من او شدم

با او بُدم

بي او شدم

در عشق او ... چون او شدم

زين رو چنين بي سو شدم

نوشته شده در سه شنبه 16 تیر1388ساعت 20:20 توسط آویشن| |

دیگر نمانده چیزی از آینه تا رفتن من ...

تاب بیاور و بمان!
   خسته نشو از من ِ من ...

نوشته شده در شنبه 6 تیر1388ساعت 23:8 توسط آویشن|

پر میکشی تا آسمون ...

   من خسته ی بی بال و پر ...

نوشته شده در سه شنبه 5 خرداد1388ساعت 9:45 توسط آویشن| |

من!
می خواهم از این روز نصفه بروم ... 
نوشته شده در سه شنبه 29 اردیبهشت1388ساعت 0:52 توسط آویشن| |

غروب دلگیریست

   وقتی می دانی ...

 

نوشته شده در جمعه 25 بهمن1387ساعت 18:59 توسط آویشن| |


Design By : Night Skin